X
تبلیغات
رایتل
باد مارا خواهد برد - ادوارد دست قیچی



















Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


ادوارد دست قیچی

بعضی وقت‌ها آدم درمیان جمع باز هم تنهاست - اگر بقیه دوستش داشته باشند دیگر اسمش تنهایی نیست ، نوستالجیاست واندکی حالت مازوخیستی

 

 

خواب دیدم که در میدان بزرگ شهر هستم و پیاده حرکت می کنم.

هیچ ماشینی آنجا نبود. مشکوک شدم.

بیاد آوردم که دیروز با دشمن دیرینه ام(کلینت هیستفود) اینجا را برای تصفیه حساب انتخاب کرده ایم.

 

مشکوک بودم چون هیچ کس نبود.

فقط چند کارگر شهرداری مشغول نظافت بودند.

 بک مرتبه لباس های نارنجیشان را از تن دراوردند و متوجه شدم که زبر این لباس های نارنجی ، لباس های ضد حریق پوشیده اند. در همین حال دیدم که جاروهایشان به مشعل های حرارتی بزرگی تبدیل شد و شعله های بلند آتش از سر جاروها به آسمان زبانه کشید.

 

از هر طرف احاطه شده بودم و راه فراری نداشتم. قدری به چپ ، قدری به راست دویدم ولی سودی نداشت. حلقه محاصره از هر طرف تنگ تر می شد. گرمای مشعل ها را بر روی صورتم احساس می کردم. دیگر کاری نمیشد کرد. باید تسلیم می شدم.

 

پدرم در کنارم بود و از عاقبت کارم نگران. کارگران شهرداری به او کاری نداشتند و هدفشان فقط من بود.

 

بر سر جایم ثابت ایستادم و چشمانم را بستم. در ذهنم گفتم: بنام خدای ابراهیم که اورا از گرمی آتش محفوظ داشت.

 

مشعل ها داشت مرا می سوزاند ولی گرمی آتش را حس نمی کردم. برعکس احساس خوبی داشتم. جسم مادیم می سوخت ولی روحم از بدن پرواز کرده بود و از بالا به این سیرک آتشین نظاره شده بود. بدنم می سوخت و جزغاله می شد و بعد به پودر سفید رنگی تبدیل شد.

 

باد شدیدی آمد و این گرد سفبد را با خود برد. برد تا به گارخانه متروکه ای رسیدیم و گرد سفید در هم متمرکز شد. حالا دوباره جسم داشتم ولی نه بصورت انسان بلکه مانند اسباب بازی کودکان. بیاد دارم که به اوردکی کوچک تبدیل شده بودم و در تشت آبی تلو تلو می خوردم.

 

کلینت هیستفود از بالای کارخانه مرا می دید و پیروزمندانه به من نیش خند می زد. نیش خند به اردکی درون آب ولی من ناراحت نبودم . تاره آزاد شده بودم و برعکس من بودم که به حقارت کلینت هیسفود می خندیدم چون او خود را در این بازی بچه گانه محدود کرده بود و من آزادانه می توانستم به همه جا سفر  کنم.

 

باد مارا خواهد برد

 

 

 

ارادتمند: ادوارد دست‌قیچی

 

+نوشته شده در سه‌شنبه 24 مهر‌ماه سال 1386ساعت12:53 ق.ظتوسط Edward Scissorhands | نظرات (11)

نظرات (11) نظرات (11)