X
تبلیغات
رایتل
دلنوشتهای ادواردی - تولد - ادوارد دست قیچی



















Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


ادوارد دست قیچی

بعضی وقت‌ها آدم درمیان جمع باز هم تنهاست - اگر بقیه دوستش داشته باشند دیگر اسمش تنهایی نیست ، نوستالجیاست واندکی حالت مازوخیستی

 

امروز تولد نیکیار ه

 

امشب همه میاند خونه ما

تا اومدم خونه دیدم روی اوپن ، کیک و بستنی و پاستیل بود

مامانم داشت میچید تو یخچال

گفتم: مامانی؟؟؟؟؟

گفت: تولد نیکیاره

گفتم: کی خرونده؟

گفت: محمد(بابای نیکی ها)

 

در نتیجه بر من واضح و مبرهن(درست نوشتم؟) شد که ...؟

که؟

نمی دونم این قانون کجا وضع شد ولی یهو به من الهام شد که

که من باید شب واسه این جمعیت پیتزا بخرونم

آخه من دایی هستم نه ته پیازم نه سرش / کلی بدهی عروسی خونه ماشین ... دارم ولی بازم باید من ...

آخه چرا؟.

 

نتیجه اخلاقی اینکه:

هیچی ، همینیه که هست ، میخواستی دایی نشی

 

تا باشه از این خبرا باشه

بقول ننجون ها: الهی پول واسه دوا درمون ندی ایشالا.

 

ایشالا بزرگ که شد یه آدم حسابی مثه دائیش بشه.

 

 

راستی اینحا داره بارون میاد و خیلی رویاییه

نه هههه رویایی نیست

یادم اومد که امروز از باربری بار اومده تو انبار و روشو هم نپوشوندم ...

اینم از کار بعدازظهر بنده

 

 

ارادتمند: ادوارد دست‌قیچی

+نوشته شده در چهارشنبه 12 دی‌ماه سال 1386ساعت03:05 ب.ظتوسط Edward Scissorhands | نظرات (17)

نظرات (17) نظرات (17)