|
من در مغازه سبزی فروشی نسبت به زن ها، در مغازه طلا فروشی پر
طمع تر و
ش.ه.و.تِ خرید کردنم، غیر قابل کنترل تر.
ای بابا چرا اینجا نمیشه نظر گذاشت دادا باز چی شده اینجا شرور بی معرفت دلم برات تنگیده کجایی
مردم با شتاب حرکت می کردند. برگها، تکان تکان می خوردند. و ریمل های صورت
زن، شُره کرده بود. زن به اطرافش نگاه کرد. مرد چاق اخمویی را دید که خیس آب بود. همچنین پسری
که کیف مدرسه اش را به روی سر گرفته بود. و دیوانه ای که دهن به آسمان باز
کرده بود و می خندید. زن با دست هایش صورتش را پاک کرد. دیگر نمی توانست جلو شادی و خنده اش را
بگیرد. حقیقتی که باران به او هدیه داده بود: باران که می بارد، اهالی شهر
سر به زیر می شوند، مگر دیوانگان. ا.ت. |
About![]()
وبلاگ ادوارد دستقیچی ، یک وبلاگ گروهیه که در اون چند نفر از دوستان(دوستان که چه عرض شود!!! چند تا از افراد خانواده) ادوارد ، در کنار هم دلنوشت می نویسند.
Archivesاردیبهشت 1386 (16)خرداد 1386 (7) تیر 1386 (3) مرداد 1386 (3) شهریور 1386 (2) مهر 1386 (5) آبان 1386 (2) آذر 1386 (4) دی 1386 (4) بهمن 1386 (2) اسفند 1386 (3) فروردین 1387 (2) خرداد 1387 (2) تیر 1387 (3) مرداد 1387 (1) شهریور 1387 (2) مهر 1387 (1) آبان 1387 (1) آذر 1387 (1) اسفند 1387 (2) فروردین 1388 (1) اردیبهشت 1388 (2) شهریور 1388 (1) Links
همه روزهام(مرجانکی)
آباجی خانوم و افاضاتش
ادوارد و نوکیا N95 8GB (6) | |||||