X
تبلیغات
رایتل
ادوارد دست قیچی



















Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


ادوارد دست قیچی

بعضی وقت‌ها آدم درمیان جمع باز هم تنهاست - اگر بقیه دوستش داشته باشند دیگر اسمش تنهایی نیست ، نوستالجیاست واندکی حالت مازوخیستی

+نوشته شده در سه‌شنبه 3 شهریور‌ماه سال 1388ساعت12:39 ب.ظتوسط آباجی خانوم و افاضاتش | نظرات (0)

نظرات (0) نظرات (0)

من

در مغازه سبزی فروشی

نسبت به زن ها، در مغازه طلا فروشی

پر طمع تر

و  ش.ه.و.تِ خرید کردنم، غیر قابل کنترل تر.



+نوشته شده در دوشنبه 21 اردیبهشت‌ماه سال 1388ساعت11:26 ب.ظتوسط Edward Scissorhands | نظرات (20)

نظرات (20) نظرات (20)

ای بابا چرا اینجا نمیشه نظر گذاشت

دادا باز چی شده اینجا

شرور بی معرفت دلم برات تنگیده کجایی

+نوشته شده در سه‌شنبه 8 اردیبهشت‌ماه سال 1388ساعت11:31 ق.ظتوسط الهام | نظرات (8)

نظرات (8) نظرات (8)



مردم با شتاب حرکت می کردند. برگها، تکان تکان می خوردند. و ریمل های صورت زن، شُره کرده بود.


زن به اطرافش نگاه کرد. مرد چاق اخمویی را دید که خیس آب بود. همچنین پسری که کیف مدرسه اش را به روی سر گرفته بود. و دیوانه ای که دهن به آسمان باز کرده بود و می خندید.


زن با دست هایش صورتش را پاک کرد. دیگر نمی توانست جلو شادی و خنده اش را بگیرد. حقیقتی که باران به او هدیه داده بود: باران که می بارد، اهالی شهر سر به زیر می شوند، مگر دیوانگان.


ا.ت.


+نوشته شده در یکشنبه 30 فروردین‌ماه سال 1388ساعت11:20 ب.ظتوسط Edward Scissorhands | نظرات (3)

نظرات (3) نظرات (3)

+نوشته شده در دوشنبه 26 اسفند‌ماه سال 1387ساعت09:00 ق.ظتوسط آباجی خانوم و افاضاتش | نظرات (11)

نظرات (11) نظرات (11)

  1    2    3    4    5    ...    13  >>