X
تبلیغات
رایتل
دلنوشت های ادواردی - بازار کودکی هایم - ادوارد دست قیچی



















Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


ادوارد دست قیچی

بعضی وقت‌ها آدم درمیان جمع باز هم تنهاست - اگر بقیه دوستش داشته باشند دیگر اسمش تنهایی نیست ، نوستالجیاست واندکی حالت مازوخیستی

دیروز از توی بازار رد می شدم. یه لحظه به یاد کودکیم افتادم که از اول تا ته بازار رو میرفتم بدون اینکه کسی بتونه بهم تنه بزنه. با اینکه کوچولو بودم ولی بازار خیلی شلوغ بود. واسه خودم سه تا خطا در نظر گرفته بودم. امروزی ها بهش میگند تلورانس. اگه سه تا تنه میخوردم بازی رو میباختم و دوباره میرفتم از اول بازار شروع میکردم به اومدن. اگه بازار خلوت بود با همون بار اول و دوم میرسیدم مغازه ولی اگه بازار شلوغ بود بار پنجم و شیشم هم سعی می کردم. اینجوری بود که دیر میرسیدم مغازه. بابام از اونا نبود که دعوام کنه ولی یه نصفه روزی کم محلی می کرد.

 

ارادتمند:ادوارد دست‌قیچی

+نوشته شده در چهارشنبه 10 مرداد‌ماه سال 1386ساعت02:20 ب.ظتوسط Edward Scissorhands | نظرات (10)

نظرات (10) نظرات (10)